» داستان رییس قبیله

نبشکه ی نفت (طنز

بشکه نفتی داخل انبار بود / سالن انبار تنگ و تار بود

عصر جمعه حول و حوش شیش و هفت / برق سالن اتصالی کرد و رفت

عده‌ای هم جمع بودند از قضا / صف کشیده تا کنار پله‌ها

یک به یک می‌آمدند و با ادب / لمس می‌کردند و می‌رفتند عقب


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : 98fun
  • تاریخ : ۲۹ مهر ۱۳۸۹

گدا (طنز

می‌رود از هر طرف رقصان و با لنگر گدا / از دو سویت می‌رود، این‌ور گدا، آن‌ور گدا!

گر دهی کمتر ز ده تومان حسابت می‌رسد / می‌کند گردن کلفتی، می‌کشد خنجر گدا!

با صدای دلخراشش ضجه مویه می‌کند / راستی در ضجه مویه می‌کند محشر گدا!

لعن و نفرین می کند گر قلب او را بشکنی / می‌کند محرومت از سرچشمه کوثر گدا!


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : 98fun
  • تاریخ : ۲۹ مهر ۱۳۸۹

ماشین خارجی

اگـــه یـه روز رفتی یه جــــای دنیـــــا

واسه خودت ماشین خریدی اونجــــا

یه چی بخر شبیه پیکـــــان بــــــاشه

صندلیاش مدل جـــــوانـــــان بــــاشه

وقتی کـــه پشت فرمونش نشستی

خواستی بفهمن که کجایی هستی


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : 98fun
  • تاریخ : ۲۹ مهر ۱۳۸۹

اهل حمام ( طنزسهراب سپهری

اهل حمامم

پوستم مهتابیست

چشمهایم آبیست

پدرم دلاک است


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : 98fun
  • تاریخ : ۲۹ مهر ۱۳۸۹

وبلاگی خواهم ساخت (طنز سهراب سپهری

وبلاگی خواهم ساخت ( سهراب سپهری)

وبلاگی خواهم ساخت

خواهم افزود به وب!

سرویسش وردپرس، قالبش هرچه که شد

دور خواهم شد از آن سرویس قبل

که در آن هیچ کسی نیست که سرویسش را

در جهانواره‌ی پرسرعت تکنولوژی آپدیت کند!


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : 98fun
  • تاریخ : ۲۹ مهر ۱۳۸۹
  • Page 1 of 5
  • 1
  • >