بشکه نفتی داخل انبار بود / سالن انبار تنگ و تار بود
عصر جمعه حول و حوش شیش و هفت / برق سالن اتصالی کرد و رفت
عدهای هم جمع بودند از قضا / صف کشیده تا کنار پلهها
یک به یک میآمدند و با ادب / لمس میکردند و میرفتند عقب
برچسب ها : آخرین داستان های 89 اشعار بسیار جالب طنز عروسی بسيار بسیار جالب بهترین داستان های جدید بهترین سایت داستان بهترین و جدیدترین داستان ها داستان 89 داستان آموزنده داستان بسیار زیبا داستان جالب "رئیس جوان قبیله" داستان جالب "رقابت مهندس و برنامه نویس" داستان جالب کوتاه "شرح حال یک زندگی" داستان جالب “رئیس جوان قبیله” داستان جدید داستان خیلی خوادنی داستان داغ داستان رئیس قبیله داستان رییس جوان قبیله داستان رییس قبیله داستان غمگین داستان های 89 داستان های آموزنده جدید داستان های زیبای خواندنی داستان وجود خدا داستان کوتاه جالب داستان کوتاه جدید داستان کوتاه خواندنی داستان کوتاه رئیس جوان قبیله داستانک آموزنده داستانک جالب داستانک جدید داستانک خیلی جدید داستانک زیبا رئیس قبیله سایت تخصصی داستان کوتاه سایت داستان سری جدید داستان های آموزندهشعر طنز عروسی شعر طنز شعری طنز طنز بسیار جالب عروس عروسي عروسی طنز می باشند.
- تاریخ : ۲۹ مهر ۱۳۸۹