» داستان غمگین

داستان عاشقانه (قلب)

داستان عاشقانه (قلب)

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم…


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : 98fun
  • تاریخ : ۵ فروردین ۱۳۹۰

دو داستان آموزنده و جذاب از شیوانا

دو داستان آموزنده و جذاب از شیوانا

داستان “لیاقت عشق”

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟”
شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟”
شیوانا با لبخند گفت:” چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود!
این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!”


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : 98fun
  • تاریخ : ۲۴ آبان ۱۳۸۹

سه داستان کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه “دسته گل پیرمرد”

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود.


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : 98fun
  • تاریخ : ۱۴ آبان ۱۳۸۹

داستان “ما و خدا”

داستان “ما و خدا”


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : 98fun
  • تاریخ : ۱۴ آبان ۱۳۸۹

داستان بسیار آموزنده “چرخه زندگی”

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند…

داستان بسیار آموزنده “چرخه زندگی”


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : 98fun
  • تاریخ : ۲ آبان ۱۳۸۹
  • Page 1 of 7
  • 1
  • >